انتظار آینده از خصوصیات فکر است
من الان در آرزو و دربندِ رفتن به خانه جديمان هستم
ما اينقدر بديم! وقتي داريم خشممان را به طرف مقابل اعمال مي کنيم، هيچ نمي دانيم و نمي فهميم و در نظر نمي گيريم، ممکن است چقدر آن فرد با حرف ما را بشکند، فقط ديو صفتانه در پي ارضاي خشم خود هستيم بدون لحظه اي تامل و درنگ و حتي پشيماني.
من به مامان بد کردم
مامانی که یک عمر منو بزرگ کرده بود و کلی برام کار کرده بود
خودم و مامان و تمام خانوادم و احساسات و عشقمون رو فروختم
فروختم به اسمی به صفتی به نام خانواده
و یک سری زرق وبرق
مامانی ببخشم
فرصت باشه تا جبران کنم
هر حرفی گفتن بگید چشم
نمی دونم چرا دلهره دارم. خیلی وقت بود اینطوری نبودم ها... نمی دونم به خاطر پریود شدنم هست یا نه؟
خونه را مرتب نکردم وهمسر قرص سرماخوردگی می خواد- خوب این کار رو می تون یواش یواش شروع کنم مسئله ای نداره
غذای برای شام: خوب این رو هم درست می کنم اشکال نداره -یواش یواش
پول: اولا که دانشگاه کرایه خونه رو داده- خرج خونه رو که ایران داشتیم- یکم بیشتر اولا بعدا در می یاریم
بعدم من فرض می کنم اصلا اونقدر در نیاوردم
ثانیا اینجا چیزایی نصیبم شده که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست
سوما: بی خیال بابا حال زندگیتو ببر. شوهر به این خوبی. روابط به این خوبی
چهارما: از احساست استفاده کن نه فکرت
![]()
![]()
این کشوری که ما توش هستیم انواع و اقسام آدمها و در نتیجه دین ها رو داره.
هم مسلون توش زیاده هم هندی و هم چینی و ...(خوب معلومه یک کشور آسیاییه دیگه)
مسلموناش از نوع سنی هستند و ما صبح باید حدود نیم ساعت صدای قران و اذون رو یا صدای بلند و صوت نه خیلی قشنگ گوش بدیم و نخوابیم (من اون نماز خونایی هستم که نماز صبح رو با ظهر می خونم). در طی روز این پدیده چهار بار دیگه اجرا می شه.(سنی هستند دیگه)
از اونطرف یک پرستشگاه جالب که نمی دونم مال هندی ها یا چینی ها یا مال چی هست که اونم صبح ها ظهرها شبها هم برامون یک صداهایی تولید می کند و کلی رو اعصاب ما!
انشااله در پست بعدی یک مطلب مفید خواهم گذاشت.
راستی من با مطلب این دوست بسیار موافقم و می گم ما ایرانیها اشکال از دولتمون فقط نیست بلکه خودمون هم خیلی بد رفتار می کنیم
پی نوشت: راستش تو این مملکت غریب که باعث شده ما از خیلی از غذاهای خوشمزه ایرانی محروم بشیم من امروز کلی کدبانوگری کردم و یک آبگوشت مشت واسه ناهار بار گذاشتم(حیف که باید با نون تست خورده بشه)
در این حال کلی احساس ایران بودن کردم و در ضمن بوی زندگی را استشمام کردم
خدا یا شکرت که بهم یاد دادی زندگی یعنی لذت بردن از همین چیزها![]()
بعدا نوشت دوباره:
این چند تا خط رو می خوام واسه همسرم بنویسم (گفتم شاید درست نباشه) اینجا می نویسم:
آخه همسر من فدای همه اون خوبیهات بشم چقدر تو خوشگل کد می نویسی
این وبلاگ واسه من مثل یک دوست مهربون می مونه![]()
همسری دارم بسیار مهربان و بسیار ساده و انسان. من خیلی دوسش دارم ولی خوب سادگیش و مهربونیش همیشه به نفع زندگی خانوادگی دو نفریمون نیست!
شوهرم دانشجوست با مشکلات دانشجوییش.
مدتی هست در ایران نیستم و انشاله یکی دو ماه بر می گردم. ایران سر کار می رم.
از علاقه مندی های قبلیم تو زندگی پول در آوردن بود ولی بنا به دلائل متعددی (اجباری و اختیاری) مجبور شدم دیگه تو زندگی پول برام مهم نباشه.
در حال حاضر مشغول خواندن شعرهای مولانا هستم که زندگی روحی قشنگی بهم بخشیده.
شعرهای سهراب مستم می کند. مخصوصا وقتی با صدای خسرو شکیبایی گوششون می کنم.
من به خاطر شرایطی که در زندگی برام پیش اومده دوستانم را در شهر دیگری جا گذاشته ام و از نظر دوست تنها هستم.
از نظر خانوادگی هم مفاهیمی چون خواهر، برادر، پدر و مادر برایم نا مفهوم هست و این موضوع بعضی مواقع غم بزرگی رو تو دلم می نشونه.
ولی مفهوم مادربزرگ را خوب می شناسم(که باید بیشتر قدرش را بدانم). پدربزرگم را هم خدا بیامرزد.
من تا بحال نوشتن را تمرین نکرده ام ولی اگر یک روز تونستم خوب بنویسم، شاید داستان پیچیده زندگی ام رو هم بنویسم.
راستی کسی میدونه چطوری تو این وبلاگستان می شه دوست پیدا کرد؟